محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
467
تاريخ الطبرى ( فارسي )
مىگفته بود مردم بيت المقدس را هلاك نكند چه شد ؟ » ارميا گفت : « پروردگار من خلاف وعده نكند و من به دو اطمينان دارم . » و چون وقت نزديك شد و هنگام زوال پادشاهى بنى اسرائيل رسيد و خدا ارادهء هلاكشان فرمود فرشته اى را فرستاد و گفت : « پيش ارميا برو و از او فتوى بخواه و موضوع استفتا را با وى بگفت . » فرشته به صورت مردى از بنى اسرائيل به نزد ارميا آمد كه به دو گفت : « كى هستى ؟ » گفت : « من يكى از بنى اسرائيلم ، آمدهام دربارهء خويشاوندانم از تو فتوى بگيرم كه طبق فرمان خداى با آنها نيكى كردهام و حرمت داشتهام اما حرمت من دشمنى آنها را بيفزود . اى پيمبر خدا در كار آنها فتوى بده . » ارميا گفت : « نكويى كن و با خويشاوندان به فرمان خدا رفتار كن و اميد خير داشته باش » . گويد : فرشته از پيش وى برفت و چند روز بعد به صورت همان مرد بيامد و به نزد او بنشست و ارميا گفت : « كى هستى » ؟ گفت : « همان كسم كه به استفتاء در كار خويشاوندانم پيش تو آمدم . » پيمبر خدا با وى گفت : « رفتارشان نكو نشد و با تو بهتر نشدند ؟ » گفت : « اى پيمبر خداى قسم به آنكه ترا به حق برانگيخته هر نيكى كه كسى با خويشاوندان خود كرده باشد با آنها كردهام و بيشتر » . پيمبر گفت : « پيش كسان خود باز گرد و با آنها نيكى كن و از خدايى كه بندگان پارساى خود را به صلاح آرد بخواه كه ميان شما صلح افكند و به رضاى خويش هم سخن كند و از خشم خويش بر كنار دارد . » فرشته از پيش ارميا برفت و روزى چند گذشت و بخت نصر و سپاهش كه بيشتر از ملخ بودند بيت المقدس را در ميان داشتند و بنى اسرائيل سخت بيمناك بودند و شاه بنى اسرائيل كه سخت آشفته بود ارميا را خواست و گفت : « اى پيمبر خدا